رضا قليخان هدايت

1546

مجمع الفصحاء ( فارسي )

نشست از بر تخت زر شهريار * بشد نزد او فرخ اسفنديار به فرزند نامى چنين گفت شاه * كه از راستى مگذر اين نيست راه بگيتى ندارى كسى را همال * مگر بىخرد نامور پور زال به مردى همى ز آسمان بگذرد * همان خويش را كهترى نشمرد بپيچد سر از راه و فرمان ما * سر اندر نيارد به پيمان ما سوى سيستان رفت بايد كنون * به كار آورى رنگ و بند و فسون برهنه كنى تيغ و كوپال را * به بند آورى رستم زال را بدادار گيتى كه او داد زور * فروزندهء اختر ماه و هور كه چون اين سخنها بجا آورى * ز من نشنوى زان سپس داورى سپارم به تو تخت و گنج و كلاه * نشانمت با تاج در پيشگاه چنين پاسخ آورد اسفنديار * كه اى نامور پرهنر شهريار تو با شاه چين جنگجوى و نبرد * هم از دشت تركان برانگيز كرد چه جويى نبرد يكى مرد پير * كه كاووس خواندى ورا شيرگير ز گاه سياوخش تا كيقباد * همه شهر ايران به دو بوده شاد همىخواندندش خداوند رخش * جهانگير و شير اوژن و تاج‌بخش نه او در جهان نامدارى نو است * بزرگست و با عهد كيخسرو است چنين داد پاسخ باسفنديار * كه اى شيردل پرهنر نامدار كسى كو ز عهد جهاندار گشت * به پيش در او نشايد گذشت ره سيستان گير خود با سپاه * اگر تخت خواهى ز من با كلاه چو اندر شوى دست رستم ببند * بيارش پياده بخم كمند ز پيش پدر بازگشت او بتاب * هم از بهر تاج و هم از بهر باب بايوان خويش اندرآمد دژم * لبان پر ز باد ابروان پر ز خم كتايون چو بشنيد دل پر ز خشم * به پيش پسر شد پر از آب چشم چنين گفت با فرخ اسفنديار * كه اى در جهان از يلان يادگار ز بهمن شنيدم كه از گلستان * همىرفت خواهى بزابلستان